سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم



تولدی دیگر






درباره نویسنده
تولدی دیگر
مدیر وبلاگ : حلیمه[11]
نویسندگان وبلاگ :
دوستان[0]

تماس با نویسنده


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
تولدی دیگر


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :7803
بازدید امروز : 0
 RSS 

   

 چه پیش آمده

 که

اینچنین مغلوب ثانیه ها شده ایی

نگاهی

نگاهت را می رباید

قلبی

قلبت را می لزاند

زمان با تو چه کرده

که

 حصار وجودت سست شد

بوی گل نسیم صبحگاهی

مشامت را نوازش می دهد

 روح و مغزت را اسیر خود کرده

و تورا

در سینه حبس کرده

چه پیش آمده؟



نویسنده » حلیمه » ساعت 9:37 صبح روز یکشنبه 88 مرداد 25

بی هیچ احساسی

به زمانی که در اطراف تو جاریست

و تو را جاری می کند

در مکانی که خود از آن بی خبری

جاری می شوی در زیبایی شب

در آرامش و سکون آن

کاش

کاش می شد

زندگی را

چون رویای شبانه زیبا آفرید

و در آن جاری شد

و جاری شد

در آنچه

خواب می نامیش

 از برهه زمان و مکان جدا افتاد

 کاش می شد

در سیالات ذهن محو شد

کاش می شد نیست شد

ز هر آنچه خود می نامیش



نویسنده » حلیمه » ساعت 9:33 صبح روز یکشنبه 88 مرداد 25

غروب دلتنگ تنهاییست

غروب ، یاد آور خاطرات تلخ و شیرین

زمان های دور است که غبار گرفته

باید دستی بر آن کشید

کاش می شد لحظه ایی را به تصویر کشی

و جلایی داد

لحظه ایی که هنوز مبهم است

کاش می شد

زندگی را

مانند مسئله های حد

رفع ابهام کرد



نویسنده » حلیمه » ساعت 9:29 صبح روز یکشنبه 88 مرداد 25

در سیاهی گم شده ایی

و نمی دانی به کدامین سو نگاهیی بیندازی

برای یافتن نوری

برای خودت و دنیایت

خدایت در بین هزاران سوال

محو شده

 نمی یابیش

تو تهی شده ایی از خدا

خدا کجاست؟

آسمانی که روزی پر از معنی بود

آبی بی انتها شده



نویسنده » حلیمه » ساعت 9:26 صبح روز یکشنبه 88 مرداد 25

دو سایه

در گنجی از زمین

دراین دنیای بزرگ

که در دل من و تو کوچک است

به نجوا

به شکوه از پوچی زندگی

بر بام نیستی

آشیانه ساختند

شب فرا رسید

و آن دو را در خود محو کرد

 



نویسنده » حلیمه » ساعت 10:12 صبح روز شنبه 88 تیر 20

سستی ایی در تنم رخنه کرده

سلول های پرتکاپوی تنم

یخ زداه اند

من در استانه ی دری ایستاده ام

به تماشای قصه ایی

که می نگارم

به نجوای درونم گوش فرا می دهم

چون دریای پرتلاطم است

هر موجی سخنی دارد

هرموج به صخره ایی برخورد می کند

در هر برخورد

 تکه پاره ایی به زمین می افتد

روحم متلاشی می شود

هر قطعه اش در ساحلی آرام می گیرد

در این دریای پر آشوب

تو ساز دیگر می نوازی

و من متبلور می شوم

گاهی نیز طوفانی

از خود می پرسم

به کدامین سو خواهم رفت

پایان راه این امواج کجاست

دریا چه زمانی آرام می گیرد

حلیمه



نویسنده » حلیمه » ساعت 10:15 صبح روز چهارشنبه 88 تیر 10

سایه سیاهی بر سرم سنگینی می کند

انگار تار می تنم

هر روز

تاری جدیدبر تنم تنیده می شود

ومن

 استاده ام

استاده در مکانی ثابت

می نگرم

به خود و تارهایی که زیاد می شود

در بیرون

همه در تکاپویند

من سکنا گذیده ام

وجودم فریز شده

آری

باری دیگر

به من حمله شده

من به جنگ آمده ام

به جنگ خود

سربازان ذهنی ام را می پرورانم

برای بیهودگی

هر ازگاهی، نسیمی می وزد

صف افکارم نظم می گیرد

با گذر نسیم

آشفتگی آغاز می گردد

و من استاده ام

در ابتدایی که آغاز ندارد

در مسیری بی دلیل

در راهی که همراه ندارد

وغمی که آغاز ندارد

من استاده ام

حلیمه

 



نویسنده » حلیمه » ساعت 9:41 صبح روز چهارشنبه 88 تیر 10

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
..
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
.
.گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
.از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
..
.می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
.
.چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
.از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
.
..پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
... استواری امن زمین را زیر پای خویش
.
.پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
.
.هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
..
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
.
..جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
.
.در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
.
.بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
.
..به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
.
..پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!فریاد می کشم که ترکم گفتند
:چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
..
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
.
.تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
.
.بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
..
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست
سروده مارگارت بیگل- ترجمعه احمد شاملو
 


نویسنده » حلیمه » ساعت 3:16 عصر روز سه شنبه 88 تیر 9

 هر انسانی در هر لحظه از زندگی اش به طور همزمان با دو عنصر اصلی سرو کار دارد. دنیای مادی در بر گیرنده بدن و فضای اطراف انسان است دنیای  درونی در بر گیرنده ذهن و روح معنوی انسان است  یکی از عمده مشکلات انسان در طول مسیر زندگی جدا دانستن این دو با یکدیگر است و می توان گفت بدشانسی ها و بد اقبالی  های انسان و حوادث ناخوشایند ناشی از جدا دانستن این دو عنصر از یکدیگر است. دنیای بیرون و درون بشدت به هم وابسته‌اند آنقدر که انگار یکی انعکاس تصویر دیگری است. درست مانند جسمی که مقابل آیینه قرار می گیرد هر اتفاقی که در طول زندگی بر سر انسان می آید انعکاس افکار و نیت ها و در خواست های درونی فرد است و از سویی دیگر افکار و احساسات و تجربه های ذهنی ، حسی و معنوی هر انسانی در زندگی به طور مستقیم نتیجه بازتاب اتفاقاتی است که بطور هم زمان در دنیای بیرون در حال رخ دادن و یا قرار است رخ دهد.هر انسانی قادر است با برگشتن به سمت خود و پاکسازی و اصلاح مستمر نیت ها و خواسته های درونی خود ، رویدادهای در حال اتفاق در دنیای بیرون خود را کنترل و حتی به سمت مورد نظر و دلخواه خود هدایت کند.خوشبختی هر انسان در درون اوست در صورتی که به همواره و مستمر جریان افکار و احساسات و مشاهدات درونی خود را در جهت مثبت و تحت نظارت و کنترل خود قرار دهد.به جای متمرکز شدن روی اتفاقات به شدت پیچیده و گیج کننده دنیای بیرونی خود، هوش و حواس خود را متوجه دنیای درون خود نماید هیچ رویدادی در دنیا شر و بد نیست تمام حوادثی که به طور لحظه به لحظه در دنیا روی می دهد حساب شده و هشیارانه و تحت رهبری و کنترل یک نیروی فوق العاده و بی نظیر است. خداوند متعال به شیوه ای شگفت انگیز و اساسا غیر قابل فهم به طور همزمان مشغول حل یک دستگاه معادلات است که در هر لحظه هر کدام از این معادلات بسته به نیت و اراده ی هر انسانی در روی کره زمین قابل تغییر است .

بهتر است انسانها به جای سرگرم سازی دایم خود برای کشف معادلات نظام الهی کمی هم به درون خود برگردند و از قدرتی که پروردگار هستی در وجود آنها نهاده استفاده کنند و این قدرت چیزی نیست جز قابلیت فراخوانی شانس و اقبال در زندگی عادی.

پس نیک بیندیشیم نیک بیان کنیم و نیکی را درکردارمان نشان دهیم



نویسنده » حلیمه » ساعت 1:14 عصر روز یکشنبه 88 تیر 7

تولدی دیگر

 

همهء هستی من آیهء تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

  زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

 

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

 

 زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست

دل من

که به اندازهء یک عشقست

به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازهء یک پنجره میخوانند

 

 آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "

 دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

  گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

  کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

 سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .

 من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

فروغ فرخزاد



نویسنده » حلیمه » ساعت 3:5 عصر روز شنبه 88 تیر 6

آهنگ